برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
پیش نمیرود.
و وقتی پیش نمیرود یا بایست برگردی یا فرو بروی و این باید به دست و پا زدنی انداخته مرا که اصلا نمیدانم چه کنم و چه میکنم.
احساس ناتوانی گره خورده به بیفرصتی. بیفراستی با بیفرصتی آمیخته شده و یک چیز عجیب و غریبی ساخته از من.
وقت ِ کار خوابم و تووی خوابهایم آنچه میبینم خستهام میکند. خسته از خواب بلند میشوم.
در عجب از خودم ماندهام.
در عجبی از اندوه و دلسوزی.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
ندارم که جز تو . تورا که صدا میزنم با این عمق از درماندگی .
تو بگو من همان نامردی هستم که به وقت بلا صدایت میزند .
این حرفها به تو نمیآمد و نمیآید.
دستم را نگیری شرمندگی خالی دستم را می سوزاند طوری که حتی خاکستری برای باد هم نمیماند.
بگیر دستم را بگیر که جان دراز کردنش را هم جز به قدر این لغت ندارم .
دوستت دارم و تنها امیدم تویی.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
دم صبحی همینطور خسته خسته دست ببرم به نرمای سینه ات و روان کنم دستم را به تمام تنت را دوست دارم الان.
بگیرمت به بغل لبهایت را ببوسم را . بیدارت نکنم اما که اذیت شوی و تنها به فشارمت در بغلم زیر پوشیدهی لحاف و غصهام بگیرد که نکند خوابی جز من میبینی.
وای یادم میآید یکهو چه اوضاع خرابیست و تشویش به جانم می افتد عزیز دلم. که مبادا.
میچرخانمت به روبرو و نوازش به موهات میکشم آنقدر که خودم به خواب بروم ای خستهی خیلی خواب.
ای غایبِ رختخواب.
ای خواب.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان